هر درختی روایتگر ماجرایی است، اما برخی از آنها روایتی گویاتر دارند، نگهدار خاطرات، تجسم باورها، یادآور فجایع هستند. نقش درختان در خیال و تصور ما پررنگ است؛ همانجایی که درختان به شکلی عجیب و جالب در جنگلهایی رشد و نمو میکنند که سرشار از اوهام و ترسهای ماست. در افسانهها و اسطورهها، جنگل خانهی ارواح، جادوگران، و روزی روزگاری، یک گرگ بد گنده بوده است. درختان نه فقط در زبان، بلکه در ایدهها نیز الهامبخش هستند. بیتردید، در میان تمام مکانهای الهامبخش، مشهورترین آنها مکانی است جلوی یک درخت؛ یک درخت سیب، که یک پرچین دورتادور آن را گرفته، در باغستانی در منطقهی لینکولنشایر در انگلستان. در آنجا، بر حسب روایات، در سال ۱۶۶۶ میلادی، یک سیب بر زمین افتاد و مرد جوانی به نام اسحاق نیوتون را به تعجب واداشت که: چرا سیب همیشه به صورت عمودی به سمت پایین میافتد؟

درختان حتی در سطح مولکولی نیز مانند حافظهی ثبتکنندهی طبیعت هستند. به گفتهی بنجامین سوئت، نویسندهی «نیویورک: شهر درختان»، در یک مصاحبهی رادیویی: «هر حلقهی رشد سالانهی درختان بیانگر هوای آن سال است، که به شکل کربن درآمده است، و از همین رو درختان سالیانِ سال زندگی شهر را به صورت فیزیکی نگهداری میکنند

اگر بتوان گفت که جنبهی شر سرشت انسان در زیر یک درخت نشئت گرفته است، آنگاه جور درمیآید که سایهسار سبز درخت تسلیبخش هم هست، همچنانکه [سایهی] یک درخت نارون در شهر اوکلاهما که با دیوارهای کوتاه از گرانیت محصور شده، چنین است. در تاریخ ۱۹ آوریل ۱۹۹۵، تیموتی مکوی که یک سرباز سابق ناراضی بود، انفجاری را طراحی و اجرا کرد که ساختمان ۹ طبقهی موسوم به آلفرد مورا فدرال در مرکز شهر را ویران کرد، خودروها را در آتش جزغاله کرد و منجر به مرگ ۱۶۸ نفر شد.

این انفجار همچنین تنهی درخت نارون ۱۰ متری را که در نزدیکی یک پارکینگ رشد کرده بود، سوزاند، برگهایش را قطع کرد و درخت را مملو از ترکشهای انفجار کرد. امروزه، «درخت بازمانده» یکی از جلوههای «موزه و یادمان ملی شهر اوکلاهما» است، و تسلیبخش کسانی چون دوریس جونز است که دختر ۲۶ سالهی باردارش، کری آنا لنز، را در این انفجار از دست داد. جونز میگوید: «نگاه کردن به این درخت به من تسلی میبخشد، یک چیز خوب توانسته از اتفاقی به آن بدی جان سالم به در ببرد

امروزه، درخت نارون بیش از ۱۲ متر ارتفاع دارد و شاخسار آن ۱۸ متر پهنا دارد. تا ماه نوامبر، بیشتر برگهای طلاییرنگ آن فرو ریختهاند. در ژانویه، بیبرگ و عریان است. در آوریل، جوانه میزند و سبز میشود، و در ژوئن، غرق در برگ میشود و به استقبال تابستان میرود. و بدین ترتیب، صدای گاهشمار افلاکی در چرخهی فصلی یک درخت طنینانداز میشود که بر شاخههای آن میوهی امید آویخته است. به گفتهی مارک بِیز، یک درختبان شهری که به احیای این درخت کمک کرده: زمانی که هیچکدام از ما متوجه نبودیم، این درخت فهمید که بایستی در کنار ما بماند.