قرار شد کمی پس از طلوع خورشید، شادراک نیونگسا و چاقو با هم مصاف کنند. این پسر ۱۴ سالهی ختنهنشده از قبیلهی بوکاسو، واقع در غرب کنیا، از صبح روز قبل یک جفت زنگولهی گاو پردار را به دستبندهای فلزی دور مچ دستش بسته بود. درحالیکه دستهایش را بالا و پایین میبرد و در محوطهی خاکی زیر درخت انبهی بیرون خانهی پدرش میرقصید، دوستان بزرگتر و قوم و خویشها دور او جمع شدند و ترکه و شاخههای گواوا را در هوا تکان میدادند و ترانههایی دربارهی شجاعت و زنان میخواندند.

بعد از ظهر آن روز شادراک و همراهانش مطابق رسم برای بازدید به منزل یکی از داییهایش رفتند. دایی شادراک به او یک گاو [هدیه] داد، البته بعد از آن یک کشیده در گوشش خواباند و سرش داد زد و گفت بیشتر شبیه دخترهاست، نه شبیه کسی که آمادهی مرد شدن است. شارداک که درخواست کرده بود مراسم ختنهی بوکوسوسیخِبوبرای او انجام شود، نتوانست جلوی گریهاش را بگیرد. اما بیشتر عصبانی به نظر میآمد تا وحشتزده، و وقتی به خانهی پدرش برگشت، زنگهای چینیمبا را با تبوتاب بیشتری به صدا درآورد و با اشتیاق بیشتری رقصید.

آن شب شارداک چندین ساعت میانهدار مراسم رقص و پایکوبی (خومینیا) بود؛ جشنی که بخشی از انرژیاش را مدیون بوسا بود. بزرگان دربارهی معنای مرد بودن به او پندهایی دادند، در باب اهمیت احترام به بزرگان و زنان پندهای اخلاقی دادند، و توصیههای مفیدی ازجمله اجتناب از نزدیک شدن به دختران متاهل ارائه کردند. به او آرد و مرغ و کمی پول داده شد. شایستگیاش برای مرد شدن به سخره گرفته شده بود و عزم و ارادهاش زیر سوال رفته بود. حوالی نیمهشب بالاخره به او اجازه دادند تا بازوهای بیرمق و سر پِهِنمالیدهاش را استراحت دهد و بیارامد.

درحالیکه در انتظار بالا آمدن خورشید بر فراز گریت ریفت ولی (Great Rift Valley) و لحظهی اوج مرحلهی گذار شارداک به مردی بودمگذاری که برای ویلیام، پدر شارداک، اهمیت حیاتی داشت و جایگاهش در این جامعه در گروی آن بودنمیتوانستم به پدر خودم، که در ماه ژوئن در ۹۱ سالگی درگذشت، و پسر ۱۷ سالهام اولیور، که الان ۱۲ هزار کیلومتر دور از اینجا در نیویورک سیتی خواب بود، فکر نکنم. البته احتمالا خواب نیست. شاید روی تخت دراز کشیده و لپتاپ را روی سینهاش گذاشته و مستند ورزشی و فیلمهای هالیوودی را که به صورت غیرقانونی از وبسایتهای نامعتبر دانلود شده است، تماشا میکند.

تصور دو مسیر تا این اندازه متفاوت برای دو پسر که به سوی یک مقصد مشخص میروند، غیرممکن بود. شارداک و الیور هر دو به واسطهی حمام تستوسترون در رحم پیش از تولد تبدیل به جنس مذکر شده بودند. هر دو در حال تجربهی یک تحول مهم بودند، تحت تاثیر هجوم تازهای از هورمون قوی داشتند از لحاظ فیزیکی به مردهای بالغ تبدیل میشدند؛ موی بدن، ماهیچههای برجسته، شانههای پهنتر، تمایلات جنسی در حال پدیدار شدن، تمایل به خطر کردن، و احتمال افزایش میزان پرخاشگری. هر دوی آنها داشتند با این گرایشها و الگوهای رفتاری که طی میلیونها سال تکامل برنامهریزی شدهاند، دستوپنجه نرم میکردند.

برخی پژوهشگران و دانشمندان فمینیست گفتهاند که تفاوتهای جنسیتی ساختگی هستند و آنچه ویژگی جنس مذکر خوانده میشود، همانند همان لباس یکسرهی آبیرنگی که هنگام تولد در بیمارستان تن پسربچهها میکنند، ذاتی و درونی پسرها نیست. تردیدی نیست که بسیاری از کلیشههای جنسیتی دربارهی تفاوتهای بین هوش افراد مذکر و مونث، استعدادهای تربیتی، عقلانیت و احساسات به همین گونه است.

استیون پینکر، استاد روانشناسی دانشگاه هاروارد، در کتابش به نام لوح سفید میگوید: «زنان و مردان ذهنهای قابل تعویضی ندارنددر ارتباط با تنازع بقا و اجبار به رقابت بر سر منابع و جفت، مطالعات چند دههی گذشته نشان میدهد که افراد ذکور در فعالیتهای ذهنی مشتمل بر چرخش اشیا بهتر عمل میکنند. (دخترها در دیگر مهارتهای حل مسائل برتری دارند.) پسرها بهلحاظ فیزیکی خشنترند، و احتمال جلب شدنشان به «بازیهای خشن و ورجهوورجهکردن» بیشتر است. به نقل از جو هربرت، استاد بازنشستهی دانشگاه کمبریج در رشتهی علوم اعصاب، پسرها با عروسک بازی خواهند کرد، اما احتمالا در این بازی عروسکها دعوا خواهند کرد.