سخت است بگوییم چرا پروانه‌ها چنین مایه‌ی شیفتگی‌اند. چرا مجموعه‌داران قرن نوزدهم دیوانه‌ی آن‌ها می‌شدند یا تاجران ژاپنی یک اتاق کامل را به نمایش آن‌ها اختصاص می‌دهند، یا چرا نویسنده‌ی بزرگ، ولادیمیر ناباکوف، در سرتاسر زندگی‌اش به بررسی میکروسکوپی آن‌ها پرداخت. او در کتاب خود با عنوان  خاطره، حرف بزن می‌نویسد: «من در اقلیم‌ها و در مراحل گوناگون زندگی‌ام پروانه صید کرده‌ام. پسربچه‌ای زیبا با نیم‌شلوار گشاد و کلاه دریانوردی؛ تبعیدیِ جهان‌وطن دیلاقی با شلوار گشاد فلانل و کلاه بره؛ و پیرمردی چاق و بی‌کلاه با شلوارک.»

 

گمان می‌کنم دوامِ جاذبه‌ی آن‌ها دقیقا در بی‌دوام‌بودن حیات‌شان نهفته است. مثل طاووس سبزی که اریس بر فراز کوهستان‌های سولاوِسی آن‌طور ظریف فشارش داد، گویی وجود پروانه‌ها بر مرز هستی و نیستی بنا شده، گویی فقط در این سوی پرده‌ی مرگ شناورند[و چه‌بسا هرآن از پرده بگذرند]. شکنندگی‌شان به حدی است که در هستی‌شان دسترسی‌ناپذیرند و نیستی‌شان خرسندمان نمی‌کند.

 

در فصل بهار، در شهرم در آلاباما، دختر کوچکم روزی سوار ماشین، سرش را بلند کرد و گفت: «یک چیزی را می‌دانستی که مامان همیشه دوست داشت انجام بدهیم؟»

 

او حالا ۱۱ساله شده و چهار سال است تنها شده‌ایم. چهار سال است که از پرسش‌هایی نظیر این هراس دارم. این سؤالات یادآور آن‌ هستند که چون برای خودم همسر دیگری انتخاب نکرده‌ام، دخترهایم با شمایل مادر بیگانه‌‌اند؛ و یادآور همه‌ی کارهای نکرده‌اند، یا کارهایی که نمی‌توانم یا بیش از حد خسته‌ام که تنهایی از پیش ببرم‌شان.

 

ولی نباید بگذارم دخترم این‌ها را بفهمد، پس می‌گویم: «نه. چی بوده؟»

«باغ پروانه.»

 

می‌گویم: «چه فکر خوبی.» و بعد به خودم می‌گویم، واقعا خوب است. از پسش برمی‌آیم.

 

بنابراین، نقطه‌ای را در حیاط انتخاب می‌کنیم و چند جایش را می‌کَنیم و گل‌ها و گیاهانی را می‌کاریم که مونارک‌ها دوست‌شان دارند؛ به‌خصوص شاه‌پسند و بولبین.

 

بعد از کاشتن آخرین گل یک قدم عقب رفتیم. دختر بزرگ‌ترم گفت: «خیلی خوب شد. کاش بیایند.»

 

می‌آیند. به او می‌گویم، فقط باید صبر کنیم تا فصل عوض شود. و روزها همین حالا هم دارند گرم‌تر می‌شوند.

 

برای مطالعه نسخه کامل این مطلب به شماره ۶۸ مجله نشنال جئوگرافیک فارسی مراجعه کنید.