یک روز به امید پیدا‌کردن خفاش‌های شبح‌وار از میان جنگل‌های بارانی عبور کردیم. ولوت بار اول در سال ۲۰۰۹ یکی از آن‌ها را پیدا کرده بود. او در مسیر به من گفت: «آن‌ها بسیار کمیاب بودند و من هیچ اطلاعاتی در موردشان نداشتم.» او یک بار در حین انجام مطالعه روی خفاش‌ها یک خفاش شبح‌وار را به دام انداخت. «قبل از اینکه او را ببینم، بویش را حس کردم ــ فکر کردم یک چیزی در تله‌مان مرده است. من از دیدن این موجود غول‌آسا که به‌زور سعی می‌کرد تا از تله‌ی ما بیرون بیاید مبهوت مانده بودم، بدون هیچ حرفی. کاملا غافلگیر شدم و از اندازه‌اش کمی ترسیدم.» او خفاش را از داخل تله در آورد و برای بررسی حیوان، دو جفت دستکش پوشید.

 

ولوت، شگفت‌زده، هر گونه اطلاعات موجود درباره خفاش‌ها را می‌خوانَد ــ البته بسیار کم بود ــ و در‌می‌یابد که هیچ‌کس تا‌به‌حال زیست‌بوم آن‌ها را بررسی نکرده است. او با مدیین تماس می‌گیرد و دو نفری مطالعه‌شان را آغاز می‌کنند. ولوت گفت: «در حال حاضر سعی داریم بفهمیم چه تعدادی از این خفاش‌ها می‌توانند در یک منطقه زندگی کنند. ما به کسانی که لانه‌هایشان را پیدا کرده و به ما خبر می‌دهند، جایزه می‌دهیم.»

 

این‌گونه بود که تعداد زیادی از لانه‌هایشان را پیدا کردند. یک لانه‌ی دیگر را هم با به‌دام‌انداختن یک خفاش شبح‌وار و بستن یک فرستنده به پشتش کشف کردند. گروه‌ ما علامت فرستنده را تا یک درخت تو‌خالی دنبال کرد. مدیین و ولوت امیدوار بودند در آن‌جا بتوانند خفاش‌های شبح‌وار را در محل سکونتشان ببینند. دانشمندان یک دوربین گوـ‌پرو (GoPro) را به یک کابل وصل کردند. ولوت هم یک سری طناب آماده کرد و دوربین را به بالاترین قسمت تنه‌ی درخت، جایی که سوراخ باز می‌شد، برد. دوربین را وارد تنه درخت کرد و به‌تدریج آن را پایین برد.

 

صفحه‌ی نمایش کامپیوتر روی زمین تا چندین دقیقه تاریک بود. تا این‌که او ناگهان گفت: «آن‌ها را می‌بینیم! آن‌جا هستند! ببین، ببین! همان‌جا!» سه جفت چشم در نور دوربین می‌درخشیدند؛ یک خفاش بزرگسال ماده، یک خفاش جوان و یک بزرگسال نر. آن‌ها که از ورود یک غریبه به خانه‌شان متعجب شده بودند، شروع به اعتراض زدند. ما صدایشان را نمی‌شنیدیم اما حالت صورت خفاش‌ها را می‌دیدیم که تغییر یافته بود، دندان‌هایشان با عصبانیت به هم می‌خورد و گوش‌های درازشان شروع به لرزیدن کرد.

 

مدیین که به صفحه نمایش خیره شده بود گفت: «قیافه‌شان وقتی آن شکلی می‌شود که آن صدای بِررررر را از خودشان در می‌آورند. معنی‌اش هم این است که جلو نیا! پس آن‌چیزی که آن پایین است چیست؟» و به قسمت کف نگاه کرد. یکی از دانشجو‌ها گفت: «بال یک خفاش است!» احتمالا باقی‌مانده‌ی آخرین وعده غذایی‌شان بود. خفاش‌ها همچنان داشتند به دوربین گوـ‌پرو نگاه می‌کردند و غرمی‌زدند، و سرانجام طی حرکتی که قطعا آخرین چاره‌ی کار بود، یکی از خفاش‌های بزرگ رویش را برگرداند و بال‌هایش را دور خفاش کوچک‌تر پیچید.

 

ما هم‌زمان گفتیم، «اوووه. دوربین را دربیاور، درش بیاور!» ولوت هم کابل را کشید و خفاش‌ها از روی صفحه نمایش ناپدید شدند. سپس بحثی پرهیجان درگرفت در مورد این‌که دانشمندان چگونه می‌توانند یک دوربین ساده را داخل درخت قرار بدهند و بدون ایجاد مزاحمت برای خفاش‌ها از زندگی‌شان عکس و فیلم بگیرند.

 

بدون شک مردمان مایا به اندازه‌ی حیواناتی که طمعه‌ی این خفاش‌های گوشت‌خوار می‌شوند، از این جانوران می‌ترسیدند. اما ما با دیدن آن‌ها در لانه‌شان و یا در دست‌ دانشمندان، با روی ملایم‌تر و آسیب‌پذیر‌ترشان مواجه شدیم. این موجودات غریب ــ جانوران بال‌دار بین موش و گرگ ــ به اندازه‌ی هر پستاندار دیگری هوای همدیگر را دارند.

 

برای مطالعه نسخه کامل این مطلب به شماره ۶۷ مجله نشنال جئوگرافیک فارسی مراجعه کنید.